اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و پنجم :
برای چند لحظه از انچه روی زبانش امده بود دلش آشوب شد. به آنچه میگفت اطمینان نداشت. لااقل نه اینقدر که جنین بینوایی که نا خواسته در بطنش رشد میکند را بشود به هیاهوی این دنیا امیدوار کرد. پوفی کرد و از پشت میز بزرگ گردویی اش بلند شد. تکانی نامحسوس به سرش داد . طوری که انگار میخواست تمام افکار ریز و درشت ذهنش را دور بریزد. برای چندمین بار شماره ی موبایل سامان را گرفت و گوشی را به گوشش چسباند. ص

لطفا صبر کنید...

شادان
0واای سامان بیچاره .. هرکی رد میشه یه چی بارش میکنه .. خوشم اومد حداقل جواب باران رو داد